این آخرین سحری است که در حرم مولا حضور داریم. باز هم گرما، باز هم پنکه هایی که هر دو سه متر- دو سه متر دارند چند نفر خواب یا چند نفر بیدار را باد میزنند. باز هم رو به روی مرقد مطهر شیخ عباس قمی، باز هم جای خالی مناجات حضرت امیر در این صبح دلتنگی،باز هم دعای عالیة المضامین و یاد امام و رهبر عزیزمان، علمایی که به گردنمان حق دارند، پدر و مادر و مادربزرگها و همه کسانی که به گردنمان حق دارند و دوستان و همکاران و ملتمسان دعا ، باز هم این صبح گرم و داغ را بارانی که خنک نمیکند، باز هم قاری نه چندان خوش صدایی که آوایش از بلندگوهای حرم پخش میشود و ما را به حسرت میکشاند، باز هم نماز جماعتی که هیچ وقت امام مشخص و راتبی ندارد.
نماز و تعقیبات تمام میشود اما مگر باران بند میآید؟ یعنی باز هم خدا توفیق میدهد که در این صحن و سرا و بارگاه نورانی حضور پیدا کنیم و نماز بخوانیم و دست به دعا برداریم؟ هر لحظه، سالی میگذرد و من یادم میافتد که با عمه خانوم دم بابی که اول شارع الرسول است قرار گذاشتهایم. عمه خانوم مثل همیشه سر ساعت سر قرار است. می رویم سر وقت حاج کوثر شکریِ دیشبی که در انتهای بازار عباچیه مغازه دارد اما او سر قولش نیامده . مدتی معطل میشویم تا بالاخره سر و کلهاش پیدا میشود. پسرش کرکره را بالا میکشد و خودش بساط صبحانه بسیار مختصرش را روی چارپایهای قرار میدهد و شتابزده نان و کرهای میل میکند و شروع میکند سفارش کردن به پسرش که دستورات حاج خانوم (عمه خانوم) را دقیق عمل کند. عمه خانوم چند دست پارچه زیبای دخترانه میخرد و نظر مرا هم میپرسد. چند دست پارچه شلواری مردانه هم میخرد و برای انتخاب رنگهایش باز هم نظر مرا میپرسد. پارچه چادری هم میخرد و سر آخر حاجی تخفیف خوبی هم به عمه خانوم میدهد کمی بیشتر از آنچه دیشب به ما داد! چرا که فهمیده است عمه خانوم مشهد زندگی میکند. میگوید من ماه مبارک ایران میآیم و خدمت حضرت رضا "ع" میرسم اما شما هم که آنجا هستید برای من دعا کنید.

این عکس مربوط به این ماجرا نیست!
جلوی مغازه حاج کوثر دو تا نوجوان عربانه یا همان گاری چوبی خود را تبلیغ میکنند.با باری که عمه خانوم دارد و زمان کمی که برای صبحانه و حرکت به سمت کربلا داریم باید عربانه بگیرم. از قیمت میپرسم میگوید: پنج تومان. با تعجب میگویم: دو تا بار کامل عربانه از خارج شهر تا دم هتل تمام چمدانهای دوستان ما را آوردند روی هم پنج تومان ، تو برای این پانصد تا هفتصد قدم می خواهی همان قدر بگیری؟ می گوید : سه تومان؟ قبول نمی کنم و راه میافتم. میگوید : حاجی هزار تومان! میایستم و بارها را روی عربانه میگذارم و به عمه خانوم میگویم خودتان هم بشینید. کمی خجالت میکشد اما تنگی وقت را که یادآور میشوم مینشیند. پسرک ما را به دم هتل میآورد و من هزار تومانی نویی به او میدهم. میگوید: حاجی سه هزار تومان! تعجب می کنم. می گویم مگر خودت صدامان نکردی که هزار تومان. خودش را می زند به لهجه عربی و اصرار می کند که سه هزار تومان. عمه خانوم می گوید بهش بده. نمی دهم. خودش را بکشد هم نمی دهم. هزاری را روی عربانه اش می گذارم و بارها را بر می دارم. می آید داخل لابی هتل داد و فریاد راه می اندازد. با اینکه خیلی خجالت می کشم محلش نمی گذارم . چیزهایی با مسئول هتل بلغور می کند اما ظاهراً او هم چشمش از این حرفها پر است. تا دم آسانسور می آید و داد و فریاد می کند. پول را می اندازد توی آسانسور و من هم می اندازم بیرون و بالا می رویم. حالم خیلی گرفته شده است.
بارها را می گذاریم و سریع می رویم زیر زمین صبحانه می خوریم. بعد هم سریع می آییم بالا و چمدانهای بسته را باز می کنیم و جایی برای سوغاتیهای عمه خانوم باز می کنیم. چمدانها را می آوریم توی لابی همانجا که الان دهها ساک و چمدان و کیف و لب تاب! جا خوش کرده اند و جمعیت منتظرند ؛ منتظر ندایی که آنها را برای سفر کربلا صدا کنند. پسرک خودش را می اندازد داخل و جلوی همه جمعیت داد می زند و سه هزار تومان پول طلب می کند. از حقه بازیاش خیلی لجم گرفته اما محلش نمیگذارم. باز می رود پیش مدیر هتل و مدیر هتل می آید سر وقت من و می گوید حالا یک چیزی بهش بده. می گویم همان که قرار گذاشتیم را دادم. می گوید دو تومنش کن. می گویم نه ! پسرک می آید جلو و می گوید: باشه حاجی ! همان هزار تومان را بده ! می گویم من که دادم .می گوید انداختم جلوی آسانسور. گفتم به من ربطی ندارد. معلوم می شود آقای خانی زاده که فهمیده است طرفش من هستم برداشته تا به من بدهد. پیدایش می کنم و هزار تومنی را می دهد به پسرک . به او می گویم این وقتی که گذاشتی تا از من پول زیادی بگیری و نگرفتی اگر کار کرده بودی سه چهار برابر گیرت آمده بود! می رود. تیرگی بدی در دلم احساس می کنم آن هم دم رفتن به کربلا ، اما از حقه بازی و کلک خیلی بدم می آید. تا خانی زاده خبر خوش ِ آمدن ِ اتوبوسها را بدهد، معلوم می شود با همین حیله، امثال این پسرک خیلی از همسفرانمان را سر کیسه کرده اند و آنها هم برای حفظ آبرو جلوی بقیه به درخواستهایشان تن داده اند . خوشحال می شوم که این بلا فقط سر من نیامده است !!

با خوشحالی ساکها و چمدانها را داخل بار اتوبوسها می گذاریم و هر کس سر جای خودش می نشیند. تا راننده ها حرکت کنند، دستفروشها و پسر بچه ها در داخل و بیرون ماشینها جولانی می دهند و : هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله ...




